همیشه در پشت این پرده ها
سایه ای نهفته است
سایه ای که از من نمی ترسد
می نشیند
مرا به یک سیگار مهمان می کند
و به روی صندلی پخش می شود
فندک به سیگار تف می کند
دود ... دود ... دود ...
سینه ام را گرفت
تلخ بود
برای فکرم شعر می خواند
به سایه ی دود می خندید
کلمات را یکی پس از دیگری
به گورستان می بُرد
در میان گورستان گم و گور میکرد
ذهنم در دستش بود
ذهنم بوی سیگار می داد
نمی دانم چرا مرا به بازی گرفته بود ؟
از همه در سخن می بافت
راست ... دروغ ...
می دانست که من تک تک کلمات را
با ذهنم می جَوَم
برای خودم از کلمات غول بی شاخ و دم درست می کنم
ساعتها خیره به کلمات می نشینم ...
عذاب بکش
عکس العملی صفر ....
با کلمات به قلبم شلیک می کرد
با دستانش بیرون می آورد
می خندید ... می خندید ...
التماس را دوست ندارم
دستم موقع انداختن پرده می لرزید
نمی دانستم ...
همه ی نیازم بودن بود
می خواستم بجنگم
اما ...
خودم را به سایه فروخته بودم
هیچ چیز نبود
خدا ... عشق ...
انگار نه انگار
منگ ...
بُهت زده ...
تسلیم تسلیم ...
خط قرمزی در برابر چشمانم
ناله ی عشق هر از گاهی بیدارم می کرد
ناله اش کوتاه بود
من باز بر می گشتم ...
با التماسی باقی مانده از عشق
به روی صندلی پخش بودم
هیچ التماسی برایم نمانده بود
فقط می شنیدم
فیلتر سیگار
لبهایم را سوزاند
چشمانم کم کم در حال محو شدن بود ...
سایه بیخ گلویم را گرفته بود ...
فشار می داد ...
فریاد می زد ...
مثل ماهی ... گیر قلّاب ...
با اکسیژن سیگار ...
هنوز هر از گاهی جان می دادم ...
آرزویم ...
حمله ی موریانه ها به پرده بود ...
می خواستم باز گردم ...
قبل از غرق شدن ...
با سایه ای که من بود ... ! ! !
+ نوشته شده توسط پدرام در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت
15:57 |