تبليغاتX
سنگ
گم شده در شش ضلع

یا ضلعی

پنجره دار

سقف دار

دختری که گم می شود با عروسک هم خوابش

در دوروی کاغذم خبری از پاکی عروسک پیدا

می شود یا نمی شود !

تردد میکند ذهنم بر خفت باغچه

شش ضلع با درختان سیاه

شش ضلع با درختان سفید

شش ضلع با درختان سبز

بُعدهای پنج و شش پوزخند میزنند بر باورشان

که مادران گرسنه میجوند قلب بچه های سکوت را

و  عروسکت

ثا نیه برای روح ها

دقیقه برای جسم ها

وساعت ها برای لختی خاطره ها

دستت تنها چیزی نیست که  شرمت رابپوشاند

و جیغ بر گوشهای پاره پاکی به ارمغان نمی آورد

سرازیر میشود تمام دروغها  رو به بالا

وبالا می شوند راستی ها سرازیر

وتو سر بزیری که سرت را به زیر میدهند

و ما که می خندیم و او را زیر میکنند و رو می کنند

وبرای همه جنبنده ها آرزوی حرکت میکنی

و زیرت را بوی تعفن ...

که عروسکم

و عروسکمان

عروس سیا ه می شود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پدرام در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 و ساعت 17:57 |
وقتی تمام صبح ها پرواز میشوند 

و آینه برای خورشید دست درازی می کند

تا به دنبال نور

لبخند بزنی وفرار کند

و فواره ها ماتم زده

خیره در هیچ چیز تکراری

خنده ات شعر  می شود آغاز

 و به دستان من میچسبد

جایی که نور کامل گم میشود

تو شکسته میشود

و چه ساده میشکنند چیزهای شکستنی! 

فکرم فراریست

به مقصدی در نهایت صفر

خیس میشود ترسم

وشعرهای رها

به من باز نخواهی گشت؟

تمام ابرهارا فراموش شده ام

ذهنم با بوسه ای نیش دار سرود می خواند

و من خودم را به تو...

و نمیدانم تو

آغاز میشوی

یا پایان

یا گم؟

وچهار دست و چهار پا

معادل هشت

چیزی که ذهنم خلق میکند

بخند کنار تمام فواره ها

که اوجشان دست درازی به خداست

ذهنم کنارت صبح میشود

 رها

آیه های بازگشت

تبسم کودکانه ای

وگریه های اخراجیست

به من باز نخواهی گشت؟

                                                                                             تقدیم به کسی که برایم دو

                                                                                            فصل داشت.بهار و زمستان

                                                                                                                              .......

 

+ نوشته شده توسط پدرام در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 1:52 |

حرفی نیست

اگرچه تمام

این گلایه ها

میان پنجره مدفون است

سوسکی در این میان پا در میانی می کند

زندگیم

به روی زمین استفراغ

واز فرط این فراغ

من

 به نیوتن لعنت میفرستم

که ای کاش  جای این

سیب چرخان

هندوانه ای

 بر سرش می کوبید

جاذبه

،

و چرا هر بزدل

از هر دری که تو می رود

باید از دری بزرگتر بازگردد

انگار

بوی کباب و ماه می آید

وتو هنوز در حسرت

دخترهمسایه

گوش من را پاره کن،

معشوقه ی من سرخی لبهایش را

در قاب عکس برای من پنهان

و من

گلا یه مند

خدا را با کدام چسب به آسمان چسبانده اند

و از مهربانی خدا شکایت که

گوشهایت سخت می شنود

ونمی دانم که خدا گفته یا نگفته:

من شما را به رنج کشیدن آفریدم!

+ نوشته شده توسط پدرام در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 17:8 |
همچنان که زندگی قوز کرده

بر لب طاقچه دود بالا می آورد

و از بنای شبیه به هجده طبقه

هر ثانیه سقوط می کرد

مست می خورد

و کارنامه ی اعمالش را

زیر پای چپ می خندید

مست‌

 مست

اینقدر مست که

 متولد  می شوی

يافتم

این مکان مقدس است

 بایدبا کفش وارد شوید نه با سر

وچنان که متولد شدی

عکست می کنند.

پنهان .

پستانهای مادر را

با مهر

با حرص

وسپس طلب کارانه می جوی

هنوز تمام نشده

 نرسیده  به نزدیکهای آن دنیا

مهر برگشت خورده:

کارنامه ی اعمال شما مجهول است.

((لطفا" دیگر در این مکان آشغال نریزید

         ظرفیت تکمیل است)) 

+ نوشته شده توسط پدرام در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 19:12 |
پلک هایم در آغوش هم میروند

تو را آیه آیه می خوانم

درحالی که وجودت چون شرابی ناب

قطره

قطره

حلقم را تشنه تر می کند

می بویمت

وبرای تمام پروانه ها دعا می خوانم

فرار میکنم

فرار میکنم و

به باغی از خاطره ها میرسم

باغی که پر از هوای ناشناس من و توست

باغی که از حال و هوای دوست داشتن نمی هراسد

وهیچ کس با شمشیر ,

گناه و

کودکی و بزرگی

طناب رابطه را  پاره نمی کند

وهمین هیچ کس های شمشیری

لحظه ی دوست داشتن کودکانه را

در آلبوم های قفل و زنجیر شده

پنهان می کنند

وگواهان این حادثه

خاکی ست

که آبستن درختان را به دوش می کشد

و به ستایش آتش می پردازد

...

فریادت میکشم

ومستانه در آینه ی چشمان دیوانه وار تو

خود غرق شده ام را می بینم

به آغوشت میکشم

وهستیم را

با تارهای موی تو گره می زنم

و با تو

در دنیای تو

بی بال و پر

پرواز میکنم

لبهایم را خوب بسته ام!

فریاد افکارم را سر کوب می کنم

می ترسم

می ترسم

که این صداها مرا از خلسه ی تو برهاند

ونیا یش تو نا تمام بماند

...

در تو گم بودم

در حالی که تمام وجودم

فریاد می زد

که دوستت دارم.                                                           

                                                                               تقدیم به ...

+ نوشته شده توسط پدرام در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 23:42 |

از انجماد داغ آبهای شمال

باکبوتر سرخ رنگ زندگی

به انتهای خورشید رسیدم

وتا صبح خورشیدی

به کابوس اتمام شب می اندیشیدم

وآرزوی کبوتر سرخ در سرم

گیج میرفت...

تا مرگ...

+ نوشته شده توسط پدرام در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 16:47 |
شهر کاغذی

این شب ملول

گم شده.....

و در بن بست راهها

به صبح می اندیشد

شهر

نفس بکش

الفبای هستی را به کبوترها بسپار

دیوارها بلند شب را

دیوارهای دروغ را

و این کاغذهای ریش دار را بسوزان

شرابی بنوش

بی پرده ی ترس ‌، ببوس...

در آغوش بگیر

در مستی تو امشب

خورشید خواهد رقصید

و به رویای تا صبح دروغ من حقیقتی خواهد داد

رویای دوست داشتن این شهر

هر شب از خواب می پرد

و رفتگران که جارو می کنند صبح را

تن تو سخت بلرزد

که این صبح عاشق

ظهر اشتباه

و فردای فراموشی

خاطره ای خنده دار خواهد بود

که میمیرد...

شهر کاغذی

می خواهم

تکه تکه ات کنم

و به روی تکه هایت سخت قدم بزنم.....

 

+ نوشته شده توسط پدرام در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 22:27 |

بخواب

بخواب

شايد امشب در انتهاي رويايت

 به پاره پاره هاي كاغذي ذهن من برسي

قلم بردار

ودر برگي جديد بنويس برايم

از نو

شايد تو هنوز

آخرين معبود اين ذهن پاره پاره هستي

ذهنم را نسوزاني

كه اين خاكستر

هواري بر كنارش مي خواهد

بنويس

با تب

كه دوست داري...

هواي دلم را به بيراه بكش

حواست به روياي پژمرده ي اين شب باشد

به سگهاي خانه سپرده ام

كه بي وقت هواي ديار نكنند

زوزه بي زوزه

با جيرجيرك نيمه شب

درد دل كردم

نيم ذهنم را يه او سپردم

مرد..........

تو امشب بايد بنويسي

كوتاه ننويس

پنجره ها بسته باشد

كه اين باد دشمن روياي نيمه شب است

دستهايت را خوب گرم كن

بگو كه امشب تنها نوشتن را تجربه كنند

بگو كه دستهايم آن حوالي پرسه نميزنند

به ستاره ي مست آسمان خوب نگاه كن

چشمان سرخ آسمان رادرياب

به چهار ديوار خط خطي ٍ اتاقم بينديش

با يك طعنه ي بزرگ به عشق

برايم بنويس

شايدسوهان اين ذهن خسته باشد

تا با تو تنها باشم

تنها بينديشم

وتنها دوست داشته باشم

بنويس بنويس بنويس بنويس بنويس بنويس

بنويس بنويس بنويس بنويس بنويس

بنويس بنويس

بنويس ......................................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پدرام در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 21:3 |
صورتی گم وگور در شهر

دلم را خوب میزند

ناز و دلبر

شهر به خود میبالد

تند و غلیظ

عجب چشمان پاکی !

آسمان هنوز آبیست

پستان های شهر می خندند

یاد گلدسته های مسجد بخیر!

راستی

هنوز سرو گوش دستهایت می جنبد؟

نمیدانی عجب طعنه ای می زنند این شترها

نخ و سوزن باید بود

گمان بی گمان

چه درد دلی دارند این قدم ها

خنده دار میدانم

که از لکاته ها خبری نیست!!!

+ نوشته شده توسط پدرام در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 20:57 |
همیشه در پشت این پرده ها

سایه ای نهفته است

سایه ای که از من نمی ترسد

می نشیند

مرا به یک سیگار مهمان می کند

و به روی صندلی پخش می شود

فندک به سیگار تف می کند

دود ...  دود ...  دود ...

سینه ام را گرفت

تلخ بود

برای فکرم شعر می خواند

به سایه ی دود می خندید

کلمات را یکی پس از دیگری

به گورستان می بُرد

در میان گورستان گم و گور میکرد

ذهنم در دستش بود

ذهنم بوی سیگار می داد

نمی دانم چرا مرا به بازی گرفته بود ؟

از همه در سخن می بافت

راست ...  دروغ ...

می دانست که من تک تک کلمات را

با ذهنم می جَوَم

برای خودم از کلمات غول بی شاخ و دم درست می کنم

ساعتها خیره به کلمات می نشینم ...

 

عذاب بکش

عکس العملی صفر ....

با کلمات به قلبم شلیک می کرد

با دستانش بیرون می آورد

می خندید ...  می خندید ...

التماس را دوست ندارم

دستم موقع انداختن پرده می لرزید

نمی دانستم ...

همه ی نیازم بودن بود

می خواستم بجنگم

اما ...

خودم را به سایه فروخته بودم

هیچ چیز نبود

خدا ...  عشق ...

انگار نه انگار

منگ ...

بُهت زده ...

تسلیم تسلیم ...

خط قرمزی در برابر چشمانم

ناله ی عشق هر از گاهی بیدارم می کرد

ناله اش کوتاه بود

من باز بر می گشتم ...

با التماسی باقی مانده از عشق

به روی صندلی پخش بودم

هیچ التماسی برایم نمانده بود

فقط می شنیدم

فیلتر سیگار

لبهایم را سوزاند

چشمانم کم کم در حال محو شدن بود ...

سایه بیخ گلویم را گرفته بود ...

فشار می داد ...

فریاد می زد ...

مثل ماهی ... گیر قلّاب ...

با اکسیژن سیگار ...

هنوز هر از گاهی جان می دادم ...

آرزویم ...

حمله ی موریانه ها به پرده بود ...

می خواستم باز گردم ...

قبل از غرق شدن ...

با سایه ای که من بود ... ! ! !

+ نوشته شده توسط پدرام در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 15:57 |


Powered By
BLOGFA.COM